یه وقتایی فکر میکنم تنهایی بهتر از با هر کی بودنه وقتی با کسی هستی که معنی نگاتو نمیفهمه یا میفهمه ولی خودشو به نفهمی میزنه واسه حس وحالت ارزش قائل نیست فقط دنبال لذت بردن جسمیه فرسوده میشی داغون میشی دوره دوره بدی شده دیگه واسه حس وحال آدما هیچکی تره هم خورد نمیکنه عشق کیلویی چنده؟ دوست داشتن یعنی چی؟ دوره دوره ای شده که دوست داشتن رو با میزان حال جنسی که به طرفت میدی میسنجن . دوستم داری؟ پس نشون بده.راضیم کن. دوره دوره ای شده که میگن دوست شیم باهم ولی یادت باشه وابسته نشیا. عادت نکنیا. یعنی چی؟ من نمیفهمم. میشه؟میشه با کسی مدتها وقت گذروند لحظات خوش داشت بوسیدش بغلش کرد اونوقت هیچ حسی بهش نداشت مگه میشه بدون حس آدما همو ببوسن یا بغل کنن . میشه ؟ چطور میشه بعد یه مدت رابطه هر کی بره سوی خودش. نمیدونم شاید من نرمال نیستم. این دوره دوره ای شده که میگن از حال لذت ببر خوش باش استفاده کن دل نبند حالا فردا رو خدا بزرگه .میشه درگیر یه رابطه موقت شد ؟میشه بدون ترس از دست دادن چیزی که بهش حس پیداکردی لذت برد.؟ آره میشه ولی واسه کسایی که با دل جلو نمیان . یادمه یه روز یه دوستی میگفت دوستی پسرودختر یه معامله دوطرفست هردونفر سود میبرن . کسی کسی رو مجبور به کاری نمیکنه جفتشون نیاز دارن میان در کنار هم رفع نیاز میکنن پس یه معامله دوطرفه پر سوده آره راست میگفت واسه کسایی پرسوده که با انگیزه جنسی برن جلو من هیچوقت واسه رفع نیاز جنسی خودمو درگیر یه رابطه عاطفی موقت نمیکنم. تنهایی. تنهایی خیلی خوبه . حداقل میدونی توی تنهایی ترس از دست دادن کسی که دوسش داری نیست. میخوام تنها باشم تو دوره ای که همه دنبال لذت بردن جسمی هستن میخوام تنها باشم با یه قلب عاشق . خوب ازش مواظبت کنم شاید یکی که لیاقتشو داشت از اون دوره قدیم قدیما پیداش شد . خدا رو چه دیدی. شاید جنس ما هم تو این بازار پیدا شد. به امید اون روز
خدایا هیچوقت کسی را به چیزی که قسمتش نیست عادت نده داغونم خیلی بغضی راه گلومو گرفته ومنتظر انفجاره احساس خستگی میکنم جسمی نه، روحی فضای خونه برام سنگینه اتاقی که توش درس میخونم دلگیر شده احساس پوچی میکنم احساس میکنم مثل آدمی هستم که سالهاست دنبال گمشدش میگرده ولی پیداش نمیکنه خدایا حالم خرابه به دادم برس امشب شب 19 رمضانه چقدر خوشحالم این بغضا میترکن راحت لااقل تو این گلوی لعنتی نمیمونن دارم کلافه میشم به دادم برس
حال وحوصله نوشتن رو ندارم ولی میخوام بنویسم شده زورکی. دیروز دیدمت بعد از چیزی حدود 2ماه. یه چند روزی بود که واسه یکی از دستگاهها مشکل پیش اومده بود ولی فکر نمیکردم درست کردن اون دستگاه در تخصص تو باشه. مشغول کارام بودم که تلفن روی میزم زنگ خورد. گوشی روبرداشتم. یکی از اون ور خط با صدای گرمی سلام کرد. فکر کردم یکی از همکاراست آخه صدا خیلی شبیه صدای یکی از همکارای فیکسم بود . بعد از سلام واحوال پرسی کوتاه یهو یکی گفت چطوری صدا قشنگ؟ جا خوردم. یه لحظه مکث کردم. اصلا فکرشم نمیکردم تو باشی. تو که ازسکوتم متعجب شده بودی پرسیدی چیه چرا مکث کردی گفتم تو را باکسی اشتباه گرفتم خندیدی وگفتی به این زودی صدامو فراموش کردی؟ خلاصه شروع کردی به حال واحوال کردن دور وبرم شلوغ بود نمیتونستم باهات راحت حرف بزنم. گفتم چرا به گوشیم زنگ نزدی؟ گفتی فکر کردی شاید درست نباشه چون واسه کار زنگ زدی. خلاصه گفتی که واسه خرابی دستگاه میخوای بیای ودیدن منم توفیق اجباریه برات. غافلگیر شده بودم. اصلا فکرشم نمیکردم. داشتم کم کم فراموشت میکردم. یعنی دوباره با دیدنت همه چیزبر میگشت سر خونه اولش؟ ساعت حدودا 1:30بود که اومدی. تنها بودم. وقتی دروباز کردی نگاهمون تو هم گره خورد. همون چشا ونگاه آشنا که من هلاکش بودم. خیلی رسمی سلام کردی وبدون دست دادن نشستی. فکر نمیکردم اینقدر سنگین برخورد کنی . پرسیدی همکارا کجان؟ وقتی گفتم تنهام نفس راحتی کشیدی وشنگول شدی فکر نمی کردی تنها باشم واسه همون سنگین بازی درآوردی. خلاصه شروع کردی به حال واحوال پرسی. سعی میکردم به خودم مسلط باشم. هروقت میدیدم دارم حسی میشم یاد دوست جدیدم میوفتادم وآروم میشدم. درسته من ودوست جدیدم به هم قول ازدواج ندادیم ولی قرار شد تا با همیم فقط به هم فکر کنیمو پایبند این دوستی باشیم. یاد اون آرومم میکرد. ازم حالم رو میپرسیدی. مدام. چند بار. شاید انتظار داشتی بگم حالم خرابه. مثل اون وقتا. ولی نه. من واسه تو به اندازه کافی حس خرج کرده بودم دیگه بیشتر از اون در توانم نبود. گفتم که میزون میزونم. خوبه خوب. خندیدی وگفتی خداروشکر. بعد از کلی این ورواونور زدن ومقدمه چینی حالیم کردی که تنهایی. گفتی دوست دخترت دانشجو بوده وبچه یه شهر دیگه وواسه تابستون برگشته به شهر خودش. جالب بود. دنبال یه سوژه 3 ماهه میگشتی. خندم گرفت. گفتی منو فراموش کردی؟ گفتم نه. گفتی دیلیت شدم؟ گفتم نه عزیزم فقط بایگانیت کردم جایی تا راه بندون نکنی وراه رو واسه ورود بقیه سد نکنی. گفتی خب این یعنی فرامو ش کردن وحذف دیگه. شونه هامو با بی تفاوتی بالا انداختم که یعنی خالا هر جور که خودت دوست داری تفسیرش کن. باهات راحت بودم. باهات دوستانه برخورد کردم. دیگه هول نبودم. برام جالب بود. تونستم رفتارم رو کنترل کنم. یاد دوست جدیدم آرومم میکرد. وقتی رفتم برات چایی بیارم اومدی تو. سعی کردم نگات نکنم. یهو دستت رو آوردی سمت صورتم وبا ملایمت لپمو کشیدی. انگار یه لحظه بهم برق وصل کردن. جالبه. وقتی با دوست جدیدم بیرون میریم دستشو میگیرم. دستشو میزاره روشونم و نوازشم میکنه لقمه تو دهانم میذاره ولی اصلا حسی نمیشم ولی تا دستت یه آن به صورتم خورد برق از سرم پرید. سریع خودمو جم وجور کردمو گفتم برو بشین تا من بیام. تونستم خودمو کنترل کنم. برات چای آوردم ودوباره حرفای دوستانه زدم. آروم وبی تفاوت. خودم داشتم از این بی تفاوتی لذت میبردم. ازم خواستی به دیدنت برذم. گفتی تنهایی. خندم گرفت. اون موقع که من داشتم هلاک میشدم تو کجا بودی؟ نه دیگه حسی نمونده. یعنی حس هست ولی حال وحوصله دیگه واسم نمونده. گفتم حالا هر وقت گذرم به شهرتون افتاد چشم یه سری هم به تو میزنم. موقع خداحافظی دستتو آوردی جلو. دوستانه بهت دست دادم. سعی میکردی با دستم ور بری شاید دوباره تحریک شم ولی من سریع دستمو کشیدم تا همه چیز تموم شه. خدا حافظی کردی ورفتی. لباست مشکی بود ازت خواستم تو گرما دیگه اون رنگو نپوشی چون تیره ست واذیت میشی وتو خندیدی ورفتی. فکر کردم حتما شب بدی به دنبال دارم. اولین کاری که کردم واسه دوستم اس دادم. باید براش زنگ میزدم چون صداش پر از انرژیه ومطمئنا بهم جون میداد ولی نمیشد اون کلاس داشت پس واسش اس دادم تا حواسم جم اون باشه. وقتی اومدم خونه همه چیز رو واسه زن داداشم گفتم. گفت دوباره امشب فیلم داریم؟ گفتم نه. من آرومم. آروم آروم. ساعت 8 دوستم زنگ زد. صداش آرامشم وبیشتر کرد. وقتی شب باهاش حرف زدم جون گرفتم. وقتی باهاش حرف میزنم همه چیز خوب وآرومه. شب رو راحت خوابیدم وامروزم راحت و بی خیال بودم. خدا رو شکر دارم فراموشش میکنم. خوشحالم.دوست جدیدم پسر خوبیه. دوست داشتم یه دوستی بی هدف رو دنبال نکنیم. ولی انگاری خودش فعلا اینجوری راضیه. نمیدونم چرا باهاش قاطی شدم ودرگیر رابطه ای شدم که نمیدونم تا چند مدت ادامه داره. فعلا خودمو زدم به بیخیالی. یه وقتا فکر میکنم وقتی آدما زیاد درد داشته باشن ممکن هر چیزی استفاده کنن تا اون درده آروم شه حالا فکر نمیکنن خوبه یا بد. ضرر داره نداره فقط دنبال اینن که درده آروم شه حالا شده حکایت من نمیدونم این رابطه هیچ نفعی داره یانه ولی فعلا خودمو درگیرش کردم تا ببینم چی پیش میاد. امیدوارم خیر توش باشه .تا بعد
سلام، سلام به تویی که خیلی وقته خبری ازت نیست. منم خیلی وقته ننوشتم. حوصله نوشتن نداشتم. کجایی؟ چیکار میکنی؟ اصلا شده واسه چند ثانیه به من فکر کنی؟ تو خیلی وقتا میای تو ذهنم. خیلی وقتا. میخوام بهت فکر نکنم ولی نمیشه. همین هفته پیش یه مشتری اومده بود تا کارشو راه بندازم وقتی اومد تو یهو دلم هری ریخت پایین چقدر شبیه تو بود همون چشا همون نگاه . من خیره شده بودم به او ن نگاه ومشتری بیچاره از نگاههای خیره من جاخورده بود. بیشتر از اینکه متوجه حرفاش باشم محو چشاش بودم. وای این تو بودی که روبروی من نشسته بودی. فکر کنم اونقدر بد نگاش کردم که بیچاره خیالاتی شد چون وقت رفتن شماره همراشو بهم دادو خواست وقتی کاری دارم براش زنگ بزنم. تازه فهمیدم چقدر بد عمل کردم. راستی یکی پا گذاشته تو خلوت تنهاییام. یه مشتری. پسر خوبیه. ازش خوشم میومد. همیشه. نه از ظاهرش. از رفتارش. فکر میکردم باید آدم میزونو سالمی باشه. از اونایی که تو این دوره کمن. نمیدونم چی شد که ارتباطمون بالا زد. خواست ازم اگه دوست دارم روابطمون صمیمی تر شه. گفتم که ازش بدم نمیومد. نمیدونم چرا پذیرفتم. یادته بهت میگفتم دنبال جایگزین واسه تو هستم ولی نمیتونم. چون حس وحالم خراب میشه. حقیقت داشت. پذیرفتم با این آقا رابطم گرمتر شه. خیلی با محبت ومهربونه. خیلی ماهه. اهل موسیقیه. تار میزنه . وقتی واسم زنگ میزنه برام بداهه شعر میخونه. مدعی عشقه. میگه حسش نابه. هر چی اون حس وحال خرج من میکنه من مثل یه موجود سرد فقط نگاش میکنم. هیچ حسی بهش ندارم. نمیدونم چرا پذیرفتم باهاش دوست شم.2هفته ای هست با همیم. خیلی مهربونه. برعکس تو که زورت میومد یه دوستت دارم از دهنت دربیاری راحت حس وحال خرج من میکنه. اوایل که خیلی بی حس بودم. دلم براش میسوخت بهش گفتم. گفتم که شرمندشم. گفتم هیچ حسی بهش ندارم. گفتم احساس میکردم میتونه کمبودامو جبران کنه واسه همون اجازه دادم بیاد ولی مثل اینکه اشتباه کردم. نگام کرد وگفت. همه چیز درست میشه. یه خورده زمان میخواد تو صبر داشته باش همه چیز درست میشه بهم گفت گذشته رو فراموش کنم ودور یریزم. گفت هیچ چیز به اندازه کم محلی تو دنیا ناراحتش نمیکنه ولی نمیدونه چرا از کم محلیهای من نرنجیده. راست میگفت. مهربونیاش داره اثر میکنه بعد از 2 هفته تازه دیروز حس کردم دارم دلتنگش میشم دارم جذبش میشم نمیدونم کارم درسته یانه ولی لااقل کمک میکنه کمتر بهت فکر کنم. این خیلی خوبه. هر شب با شب بخیر اون میخوابم. الان که دارم اینا رو مینویسم ساعت 11:30 شبه . امشب رفته کنسرت. اونقدر بیدار میمونم تا بیاد وبهم شب بخیر بگه. شب بخیراش آرومم میکنه. امیدوارم تو هم هرجا هستی خوش باشی. ولی خودمونیما بی معرفت بد جور دلتنگتم. شبت بخیر عزیز بی احساس من. خوب بخوابی
|
About![]()
خدایا ازبچگی به من آموختند همه را دوست بدار حال که بزرگ شده ام وکسی را دوست میدارم میگویند: فراموشش کن Archivesمرداد 1391خرداد 1391 ارديبهشت 1391 AuthorsصباLinks
ردیاب خودرو
LinkDump
حمل ماینر از چین به ایران |